چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ٢٠٠ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
لباس، متكلف پوشيدى و طعام، متكلف خوردى. و روزى يكى پيش او آمد و دستارى مىبيند كه بر اوست كه به دويست دينار ارزد.
با خود مىگويد كه: اين چه اسرافست؟! دستارى كه از آن دويست درويش را جامه توان ساخت، يك درويش چرا بر سر بندد؟!
ابو مسعود به اشراف خاطر دريافت و گفت: اى فلان اين دستار را خود بر سر نبستهام و اگر تو مىخواهى ببر و بفروش و از براى درويشان سفرهيى بياور. آنكس برفت و دستار را بفروخت و سفرهيى متكلف درست كرد و نماز ديگر بيامد. همان دستار بر شيخ بديد.
متعجب شد. بعد از آن شيخ ابو مسعود مىگويد: چه مىنگرى؟! برو از فلان خواجه بپرس كه اين دستار را از كجا آوردست. رفتم. بپرسيدم.
آن خواجه گفت: پارسال در كشتى بوديم و باد مخالف برخاست، نذر كردم اگر به سلامت بيرون روم دستارى[١] خوب به جهت شيخ به هديه ببرم. به سلامت برآمديم.
اكنون شش ماهست كه در بغداد مىطلبم و دستارى چنانچه دل من مىخواست نمىيافتم، كه به سلام شيخ آيم تا امروز اين دستار بر در فلان دكان ديدم. گفتم: اين دستار لايق شيخ است. بخريدم و بياوردم. بعد از آن شيخ گفت: ديدى كه اين دستار، ديگرى بر سر ما مىبندد و ازين نوع از شيخ روايتهاست. هر يك چيزى و طريقى اختيار كردهاند برحسب استعداد در مقام هر يك. و آنكه از دور مىنگرد از آن خبر ندارد كه آنچه او مىكند مىداند كه چه مىكند. و آن قوم عجب قومى بودهاند كه اگر تصرف مىكردهاند براى حق مىكردهاند. و هرگاه كه مرد حق از براى باطل فرق توان كرد و چشم او به حقيقت اشياء گشاده گردد هر تصرف كه كند نيك باشد[٢].
[١] - در نسخه:( دستار).
[٢] - اين موضوع را نگارنده( رفيع) به شعر درآورده كه در ورقهاى آخر اين-- كتاب خواهيد خواند.