چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٩٨ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
كردم و شيخ مرا در خلوت سرى سقطى قدس سره بنشاند و خود برفت. بعد از چند روز مىبينم كه حجاب از پيش برخاست و خراسان را مىبينم كه لشكرى آمده و سمنان را غارت كرده و مادر مرا اسير بردهاند و مادر را مىبينم كه در ميان لشكر جامهيى پارهپاره پوشيده و خوار و مستمند مىگردد. نفس چنان بر من غالب شد كه در چنين قضيهيى وقت خلوت است؟! و خواستم كه ترك خلوت كنم و به خراسان روم و مادر را خلاص كنم. پس به تكلف خود را نگاه مىداشتم تا بر من روشن شد كه آن كيد نفس و شيطان بوده كه اين صورت بنموده تا مرا از خلوت بيرون اندازد. و بر خاطر نفى كردم.
چون نوميد شد با من مىگويد كه: چون نمىروى؟! بارى حلواى گرمى بده.- گفتم: من با كسى سخن نمىگويم، و اينجا حلوا نيست. ترا چگونه حلوا بدهم؟! گفت: تو سخن مگوى اما امشب كسى حلواى گرم خواهد آورد از آن پارهيى به من ده گفتم اگر بيارند بدهم. چون شب شد من بعد از نماز خفتن انتظار كردم و هيچكس حلوا نياورد، برخاستم تا در خلوت روم، نفس فرياد برآورد كه حلوا مىآرند و يك دم صبر كن. سخن او نشنودم و در خلوت رفتم. نفس مىگويد كه:
بارى در خلوت از اندرون نبند. اگر كسى حلوا را در خلوت تو نهد بخور[١] وگرنه مخور. مرا بر وى رحم آمد و در خلوت نبستم. چون پارهيى از شب بگذشت، يكى آمد و چراغى در دست دارد و پارهيى حلواى گرم در خلوت پيش من نهاد و من از آن بخوردم. و بار ديگر در راه كعبه جائى فرود آمديم كه آب نبود و من وضو مىساختم، در آخر روز نفس با من مىگويد كه: اگر خداى تعالى چيزى برساند، به من دهى؟! گفتم: همه چيز خداى مىرساند. گفت: نى. اگر درين صحراى بىآب كسى برنج زرد گرم براى تو بيارد دانى كه مىبايد خورد؟! گفتم:
[١] - در نسخه( تو نهد بخورد).