چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٩٩ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
زهى بو العجبيهاى تو درين بىآبى، چيزها توقع دارى. وضو ساختم و به وثاق رفتم و شكر وضو گزاردم، يكى درآمد و مىگويد كه: فلان دانشمند كه در قافله است التماس مىكند كه ساعتى در وثاق من تشريف حضور ارزانى فرمايند و او مردى به غايت نيكو بوده آنجا رفتم. بعد از ساعتى مىبينم كه در صحن برنج زرد گرم بياوردند و قند سوده بر آن ريخته بود.[١] نفس مىگويد: مىبينى كه خدائيست! بخور.
آن بخوردم.
ديگر فرمود كه: در گورستان امام حنبل رحمة اللّه عليه توجه كرده بودم به خاك بزرگى كه خاك او معين بود به نزديك مردم و من يقين مىدانم كه او اينجا نيست. اما مىرفتم به سر خاك او، و در راه، گنبد خرابى بود كه من هرگز نشنيده بودم كه اينجا خاكيست. چون از آن گنبد مىگذرم. مىبينم كه از گنبد اشارتى مىرسد كه كجا مىروى؟! بيا و ما را نيز زيارتى كن.؟
من بازگشتم و به گنبد[٢] درآمدم، و آنجا وقت من خوش شده مىبينم كه روح او با من مىگويد كه: همچنان زندگانى كن كه كردهام.
گفتم: تو چون زندگانى كردى؟. گفت: هرچه از حق به تو رسد قبول كن. گفتم: اگر قبولكردنى باشد. قبول كنم. گفت: بارى امروز چيزى به تو خواهد رسيد و قبول كن. گفتم: چنين كنم. چون به شهر آمدم اين قصه با شيخ بگفتم، فرمود: هيچ مىدانى گنبد كيست؟! گفتم: نه.- گفت: او را ابو مسعود مىگويند و او عجب طريقهيى داشته است. هر چه از حق به او رسيدى رد نكردى. و از كسان چيزى نخواستى و
[١] - بىترديد همين آش شولهزرد فعلى بوده است( رفيع).
[٢] - در نسخه( و گنبد).