چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٦١ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
سوخته بيرون آوردم و ساكن مىخوردم و آن دانشمند آواز دندان من مىشنيد و گفت پارهيى ازين نبات كه مىخورى به من ده. گفتم:
نمىدهم، و هرچند مبالغت مىكرد نمىدادم، تا او برخاست به رسم مزاح و بيامد و دست من بگرفت تا از من بستاند. بعد از آن ديد كه چراغ بياوردند و بديد و بدانست كه حال چيست گريه بر وى افتاد و ازين نسق رياضت كه در ابتدا مىكرديم بسيارست و ديگر آنكه بعد از آمدن سمنان، مرا پسرى بود نوحنام چهار ساله بود و من هرگز نمىگذاشتم كه او را پيش من آورند، با او سخن نمىگفتم، الا با مادر مىبود به واسطه آنكه او را در اوقات خود به اوراد چنان مستغرق كرده بودم كه اگر به سخن مشغول مىشدم ورد من فوت مىشد و امكان قضا نبود كه اوقات شب نيز همه مستغرق بود و در شب قدحى آب و كرباس پارهيى درشت نهاده بودمى چون خواب غلبه كردى آن كرباس تر كردمى و به قوت در چشم ماليدمى.
القصه، روزى به ديدن والده مىرفتم و اين پسر مرا از پيش والده مىآوردند، من در وى نظر كردم، چون نزديك من رسيد سر فرود آورده و سلام كرد، مرا چيزى در خاطر آمد او را بگرفتم و بوسه دادم.
آن شب در واقعه مىبينم كه در موضعى نشستهام و برهنهام و نجاست از من مىرود و خلقى گرد من ايستاده و من برنمىتوانم خاست و جامه خود را چندانكه جهد مىكنم فروكشم نمىشود كه عورت من پوشيده شود و با خود مىگويم كه: خداوندا اين چه حال است كه من جامه خود را فرو نمىتوانم كشيد؟! آوازى مىشنوم كه:
پسر خود را بگوى تا جامه ترا فرو كشد و عورت تو بپوشد. من دانستم كه اين چه عذاب است و چون بازآمدم استغفار كردم. و در ابتدا چنين بود كه چون اندك التفات به چيزى مىنمودم حجاب مىشد و عتاب مىرسيد. اكنون وقت هست كه فرزند ابو الصفا در نماز ده نوبت بر