چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٦٦ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
فرمود كه در آن وقت كه ارغون اين ضعيف را از راه بغداد به جبر بازگردانيد و به اردو برد، و آنگاه عم من ملك جلال الدين سمنانى وزير او بود و خال من قاضى ممالك و نديم و جملة الملك ارغون بود.
مقصود آنكه بعد از آنكه ملاقات افتاد، با ارغون روز بخيمه عم خود نشسته بودم و عم من با جماعتى از وزرا آنجا حاضر بودند، ناگاه خال من از پيش خيمه پيدا شد و بر ما مىآمد[١] شخصى خرقهيى كبود پوشيده بود با او همراه مىآمد من از خيمه بيرون نگريستم و چشم من بر آن شخص افتاد و دل من گفت اين شخص ملحدست، من نيز اين معنى بر زبان راندم كه اين شخص كه با خال من مىآيد ملحدست. عم من مىگويد: نيك باشد، تو كه دعوى زهد مىكنى و مسلمانى كسى را كه هرگز نديده و ذكر او نشنيدهيى او را ملحد مىگويى؟! من با خود گفتم: راست مىگويد، خواستم كه ازين خاطر توبه كنم و ازين گفته عذر خواهم، باز دل من مىگويد: كه ايشان چه مىگويند و چه مىدانند، البته اين مرد ملحدست، و ميان من و عم ماجرا مىرفت و من مىگفتم كه او ملحدست و عم مىگويد بد مىگويى، آخر او مرديست كه چندين سال رياضتها كشيده و سفرها كرده و سلوك كشيده و به درجه ارشاد رسيده و از مصر آمده و از شيخ خود اجازت شيخى آورده تا عراق و خراسان را مرشد باشد. مىبينى كه چگونه غلط مىكنى. او مدح او مىگفت و من از اشارت دل خود تعجب مىكردم، تا خال من و اين خرقهپوش هردو به خيمه درآمدند و پيش ما بنشستند. آن مرد سخن آغاز كرد و در معارف سخنها مىراند كه من از آن به تعجب فروماندم و من نيز واقعاتى را كه در سلوك ديده بودم با او مىگفتم و چنان شرح آن مىكرد كه گويا چندين سال ارشاد كرده است. و با اين همه دل من بر آن خاطر جازم بود و
[١] - در نسخه( برپا مىآمد).