چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٨٧ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
چون به ملك خوزستان رسيد در دزفول درآمد و آنجا رنجور شد و هيچكس او را مقامى نمىداد كه آنجا نزول كند و عاجز گشت، از كسى پرسيد كه درين شهر هيچ مسلمانى نباشد كه مردم رنجور و غريب را جاى دهد تا من آنجا روم و روزى چند بياسايم؟ آنكس گفت: اينجا خانقاهى هست و شيخى، اگر آنجا روى ترا خدمت كند. گفتم: نام او چيست؟ گفت: شيخ اسمعيل قصرى، شيخ نجم الدين آنجا رفت و او را جاى دادند در صفه ميانسراى، مقابل صفه درويشان و آنجا ساكن شد و رنجورى او درازا كشيد و مىگفت با اين همه از رنجورى چنان رنجى نمىرسد كه از آواز سماع ايشان، كه من سماع را به غايت منكر بودم، و قوت نقل مقام نداشتم. شبى سماع مىكردند و شيخ اسمعيل از گرمى به بالين من آمد و گفت: مىخواهى كه برخيزى؟ گفتم: بلى.
دست من بگرفت و مرا به كنار گرفت و در ميان سماع برد و زمانى[١] نيك مرا بگردانيد، و بر روى ديوار تكيه داد. من گفتم كه حال خواهم افتاد، چون به خود بازآمدم خود را تندرست [يافتم] چنانكه هيچ بيمارى در خود نمىديدم، و ارادت ثابت شد، و روز ديگر به خدمت رفتم و دست ارادت گرفتم و به سلوك مشغول شدم و مدتى آنجا بودم، چون مرا از احوال باطن خبر شد و علم وافر داشتم، مرا در خاطر آمد شبى، كه از علم باطن باخبرى، و علم ظاهر تو از علم شيخ زيادت.
روز ديگر بامداد شيخ مرا طلب كرد و گفت: برخيز و سفر كن كه ترا بر عمار ياسر مىبايد رفت، من دانستم كه شيخ بر آن خاطر من واقف شده، اما هيچ نگفتم و برفتم به خدمت شيخ عمار، و آنجا نيز مدتى سلوك كردم و آنجا نيز مرا همين به خاطر آمد و بامداد شيخ عمار فرمود كه نجم الدين، برخيز، و به مصر رو، پيش شيخ روزبهان، كه اين
[١] - در نسخه( زمان).