چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٨٨ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
هستى به سيلى از سر تو بيرون برد. برخاستم و برفتم به مصر، چون به خانقاه او رسيدم شيخ آنجا نبود و مريدان او همه در مراقبه بودند و هيچكس به من نمىپرداخت، و آنجا كسى ديگر نبود مگر يك تن، ازو پرسيدم كه شيخ كدامست؟ گفت: شيخ در بيرونست و وضو مىسازد، من بيرون آمدم، شيخ روزبهان را ديدم كه وضو مىسازد و از آب اندك وضو ساخت، مرا در خاطر آمد كه شيخ نمىداند كه درين قدر آب وضو جايز نيست، چگونه شيخى باشد. وضو تمام شد و دست بر روى من افشاند، چون آب در روى من رسيد، در من بيخودى پيدا شد، و شيخ به خانقاه آمد، من نيز درآمدم، و شيخ به شكر وضو مشغول شد. من برپاى بودم و منتظر آنكه شيخ جواب سلام بازدهد و او را سلام كنم، همچنان برپاى ايستاده غايب شدم، مىبينم كه قيامت قايم شده است و دوزخ ظاهر گشته و مردمان را مىگيرند، و به آتش مىاندازند و بر اين رهگذر آتش پشتهايست، و شخصى بر سر آن پشته نشسته است و هر كس كه مىگويد كه من تعلق به او دارم او را رها مىكنند و ديگران را در آتش مىاندازند، ناگاه مرا بگرفتند، چون آنجا رسيدم، گفتم: من متعلق اويم، مرا رها كردند و در پشته بالا رفتم و در پاى او افتادم، او سيلىيى[١] سخت در قفاى من زد، چنانكه از قوت سيلى بر روى درافتادم، و گفت بيش ازين اهل حق را انكار مكن. چون بيفتادم [و]، از غيب بازآمد [م] و شيخ سلام نماز داده بود، پيش رفتم و در پاى او افتادم، و شيخ روزبهان در شهادت نيز همچنان سيلى بر قفاى من زد و همان لفظ بگفت، آن رنجورى از باطن من بيرون رفت.
بعد از آن مرا امر كرد كه بازگرد و به خدمت شيخ عمار ياسر رو، و چون بازمىگشتم مكتوبى به شيخ عمار نبشت[٢] كه هر چندانكه مس
[١] - در نسخه( سيلى).
[٢] - در نسخه( نبشست).