چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٨٦ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
محدثى بزرگ هست تا پيش او حديث بخواند و اجازت حاصل كند.
بيامد و در يك فرسنگى ديهى كه شيخ على لالا در آنجا [بود][١] منزل كرد. اتفاقا همان شب شيخ على لالا در واقعه ديد كه نردبانى نهاده بود تا به آسمان، و شخصى بر سر نردبان ايستاده بود و مردمان را يك يك دست گرفته مىبرد تا در آسمان آنجا شخصى ايستاده و دست ايشان را به دست او مىداد و ايشان را در آسمان مىبرد. شيخ على لالا نيز برفت و او را بر نردبان بالا بردند و دستش به دست او دادند و شيخ على را در آسمان بردند، چون از واقعه بازآمد حكايت پيش پدر گفت. پدرش گفت: آن شخص را مىشناسى؟ گفت: مىشناسم، و نام او مىدانم، گفت: طلب او مىبايد كرد كه كليد كار تو در دست اوست.
و او در اين روز در يكفرسنگى شيخ على بود.
اما او نيز از تصوف خبر نداشت در دست اوست، پس شيخ على، به طلب مسافر شد و چندين سال گرد عالم سفر كرد و از وى نام و نشان نمىيافت، و شيخ نجم الدين كبرى به همدان رفت و اجازت حديث حاصل كرد و شنيد كه در اسكندريه محدثى بزرگ هست با اسناد عالى و هم از آنجا بسكندريه رفت و ازو نيز اجازت حاصل كرد.
و در بازگشتن شبى در خواب رسول را صلى اللّه عليه و سلم ديد و از آن حضرت درخواست كرد كه مرا كنيتى بخش، مصطفى عليه الصلوة و السلام فرمود: ابو الجناب. پرسيد كه ابو الجناب مخففه؟ فرمود كه: لا مشدده، چون از واقعه بازآمد در معنى اين كنيت او را اين روى نمود كه از دنيا اجتناب مىبايد كرد، در حال تجريد كرد[٢] و درويش به طلب[٣] مرشد مسافر گشت، به هر كس مىرسيد ارادت درست نمىكرد، سبب آنكه دانشمند بود سر او به هر كس فرونمىآمد، و
[١] - ما برافزوديم.
[٢] - در نسخه( گردد).
[٣] - در نسخه( درويش طلب).