چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٢٨ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
بعد از آن حكايت او را به شرح از سر تا پايان بفرمود. و آنچنان بود كه شيخ قدس اللّه روحه فرمود كه در اربعين بودم، پنجشنبه سى و نهم اربعين در غيبت ديدم كه جماعتى مسافران برسيدند و در ميان ايشان جوانى بود كه حق تعالى را با او نظرى از عنايتست، و او را به من حوالتست، چون به شهادت آمدم، خادم را گفتم: زنهار كه هيچ مسافر را اجازت مده كه برود تا بيرون آمدن من. قضا را همان ساعت جماعتى مسافران رسيدند.- گفتم: فردا روز جمعه چون اربعين تمام شده باشد در مسجد جامع آنجا كه من نشينم ايشان را بياورد تا ايشان را ببينم، چون روز جمعه به مسجد رفتم درويشان مسافر بيامدند و سلام كردند چندان كه نظر كردم آن كس كه من ديده بودم در ميان ايشان نبود.- گفتم: مگر قومى ديگر خواهند بود، نماز بگزارديم و به خانقاه آمديم. خادم آمد و گفت: ازين درويشان كه يك تن به خدمت ايشان مشغول است مگر پيش رختهاى ايشان بوده به مسجد نيامده و درخواست مىكند كه شما را ببيند، گفتم: نيك باشد چون بيامد از دور او را بديدم دانستم كه اوست. بيامد و سلام كرد و ساعتى بنشست و بيرون رفت. من خادم را طلب كردم و گفتم: برو اين جوان را كه رفت بگوى كه مىبايد كه روزى چند با ما باشى و از ايشان بازگردى كه ما را با تو كارست. چون خادم بيرون رفت او را ديد بازگشته بود و ايستاده. خادم از او پرسيد كه حال چيست؟ گفت:
مىخواهم كه به خدمت شيخ باشم، بگوى كه مرا قبول كند، و هم اينجا به خدمت درويشان مشغول شوم، خادم گفت: شيخ مرا از پس همين مهم فرستاده و او را درآورد و مسافران برفتند و او را به خدمت مشغول كردم. خدمتى كه از آدمى بهتر از آن ممكن نيست مىكرد. بعد از سالى[١] كه ذكر مىگفتم و به خلوت چند بنشست و احوال نيكو او را
[١] - در نسخه( سال) است.