چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٧١ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
بنياد طبيعيان[١] از اينجا خواسته و بدترين خلق ايشان باشند. مقصود آنكه چون كفر او و ضرر وجود شوم او و شيخ او بر من روشن شد به تدبير دفع مضرت ايشان از بندگان خداى تعالى مشغول شدم. چون به ولايت وى درآمديم با آن ترك كه همراه ما بود از پيش مىرفتم و حال با او مىگويم كه اگر كسى را اعتقاد چنين و چنين باشد با او چه بايد كرد؟ گفت: گردنش ببايد زد. گفتم: اين شيخ كه با ما همراه است اعتقاد او اينست، تو او را توانى كشت؟! گفت: اگر از وى كفرى بشنوم توانم. گفت: همينكه فرود آيم از وى چنين و چنين سؤال كن[٢]، و من مىدانم كه او جواب گويد، چون بگويد، تو از من بپرس كه چنين كسى لايق چه باشد؟ من مىگويم: لايق كشتن. تو در حال شمشير بكش. بر كنار جوى آب فرود آمده بوديم، فرود آمد و بر لب آب بنشست. آن ترك برپاى خاست و آن مسئله كه با او آموخته بودم سؤال كرد و او همان جواب گفت. موجب قتل بود، ترك از من پرسيد، گفتم گردنش بزن كه ملحد است، شمشير بركشيد او خود را در آب انداخت و در حال كلمه شهادت گفت. و گفت: كافر بودم، مسلمان شدم، و توبه كردم، من با ترك گفتم: صبر كن و او را گفتم: اگر راست مىگوئى كتب و رسايل آنچه دارى در اين طريقه همه را بياور. همه را از خرجين بيرون كرد و در پيش من نهاد و اجازتنامهيى كه شيخ او نبشته بود آنجا بود.
گفتم: بر پشت اين بنويس كه من تا فلان روز همچنين اعتقاد داشتم، و شيخ عفيف الدين همچنين اعتقاد دارد، و اعتقاد خود را بر پشت اجازتنامه به خط خود بنوشت، آنگاه نگاه داشتم و باقى كتابهاى او را در آن جوى بشستم و او به جانب آمل رفت. و شنودم كه باز مرتد گشت و مرا در خاطر مىبود كه مىبايد كه شيخ او در مصر رسوا شود، تا خلايق از اضلال او خلاص يابند. تا آنگاه كه اتفاق افتاد كه به كعبه
[١] - در نسخه( طبعيان).
[٢] - در نسخه( كرد).