چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٨٩ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
دارى به من فرست تا زر خالص ساخته براى تو مىفرستم، مقصود آنكه بار آخر به خدمت شيخ عمار به آبرو مدتى آنجا بود، چون سلوك تمام كرد او را امر كرد كه به خوارزم رود و او مىگفت آنجا مردمان عجباند و اين طريق را منكرند، و مشاهده را در قيامت نيز منكرند. گفت: برو و باك مدار، بعد از آن بيامد به خوارزم و اين طريق را منتشر گردانيد و مريدان بسيار بر وى جمع آمدند و به ارشاد مشغول شد و در آن وقت شيخ على لالا در تركستان بود، در خانقاه شيخ احمد يسوى، روزى يكى از خوارزم آمده بود پيش شيخ احمد و شيخ على لالا در خدمت بود و مىشنيد كه شيخ از وى مىپرسيد كه در خوارزم هيچ درويشى هست و مردمان به چه مشغولند؟ آن شخص گفت: اين زمان جوانى آمده است و به ارشاد خلق مشغول شده و جماعتى بر وى جمع شدهاند، پرسيد كه چه نام دارد؟ گفت:
شيخ نجم الدين كبرى، چو شيخ على لالا اين نام بشنيد از خلوت بيرون جست و ميان به سفر دربست. شيخ احمد يسوى گفت كه چه بوده است؟ گفت: سفر مىكنم فرمود كه: صبر كن تا زمستان بگذرد، گفت: نتوانم، و بيامد به خدمت شيخ نجم الدين و به سلوك مشغول شد. بعد از آن به چندگاه شيخ مجد الدين بيامد و مريد شد، و مردى بس لطيف بود و از نزديكان سلطان بود و آنكه مىگويند نامرد بوده است خلاف است، مرد تمام بود، اما صورت بس لطيف داشت و او را شيخ اول به خدمت متوضى مشغول كرده و شش ماه بدان مشغول بود، مادر او بشنيد، او طبيبه بود، شيخ نيز طبيب بود. والده او كس فرستاد پيش شيخ كه فرزند مجد الدين مردى نازكست و اين كارى بس عجب است اگر شيخ بفرمايد من ده غلام ترك بفرستم تا خدمت متوضى كنند و او را به خدمت ديگر مشغول كند، شيخ فرمود كه او را بگوئيد كه اين سخن از تو عجبتر است كه علم طب مىدانى اگر پسر