فلسفه اخلاق - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٦٨ - الف) اراده يا قانون الهى
و معتزليان خوبى و بدى را از صفات ذاتى افعال مىدانستند و معتقد بودند كه عقل آدمى به تنهايى توانايى درك پارهاى از خوبىها و بدى را دارد. خوبى و بدى در ذات كارها نهفته است و از همين روست كه خداوند به آنها امر و نهى مىكند. اما در مقابل، اشعريان با پذيرش نظريه امر الهى، امر و نهى الهى را تثبيت كننده نيكى و بدى افعال مىدانستند![١]
بر اساس اين نظريه معيار درستى و نادرستى و الزام اخلاقى يا ترك آن، اراده يا قانون خدا است. از اينرو منشأ ارزش و الزام اخلاقى، تنها امر و نهى خداوند است. چنانچه خداوند نبود، يا بود ولى فرمانى نداشت، تفاوتى ميان عدل و ظلم، وفا به عهد يا نقض عهد و پيمان، خيرخواهى يا بدخواهى نبود.
مثلًا راست گفتن هيچ خوبى و بدىاى ندارد، اما از زمانى كه خدا به راستگويى امر كرد، راست گفتن نيز امر خوبى شد و در واقع خوبى راست گفتن معلول خواست خدا است. به همين سبب اگر به دروغگويى نيز فرمان دهد دروغگويى خوب خواهدشد.
در اينجا اين سؤال مطرح است كه چنانچه خداوند به قتل، بىعفتى، دروغ و خلف وعده فرمان بدهد، آيا اين كارها باامر الهى خوب و پسنديده مىشوند.[٢] بيشتر طرفداران اين نظريه چنين چيزى رانمى پذيرند و معتقدند چون خداوند خود، خوب و برخوردار از اوصاف پسنديده است، هرگز به بدى فرمان نمىدهد.[٣] و گرچه هيچ چيز بدون امر و نهى خدا ذاتاً خوب يا بد نيست و عقل نيز از تشخيص خوبى و بدى افعال ناتوان است، مىتوان باپذيرش نظريه امر الهى معتقد شد كه بايد در عمل كارى كه بيشترين خير عمومى را دارد، يا بيشترين
[١] - شرح المواقف، ج ٨، ص ١٩٥- ١٨١
[٢] - در كتاب مقدس نمونه هايى از فرمان خدا به كشتن افراد بىگناه، غارت و دزدى( سفر خروج: ١: ٢) و حتى فرمان به يكپيامبر براى ايجاد ارتباط جنسى نامشروع وجود دارد.( كتاب هوشع: ٣: ١) اين فرمانها با ده فرمان كه از اهميت خاصى هم در يهوديّت و هم در مسيحيت برخوردار است، در تضاد است و از اينرو بسيارى از مسيحيان درصدد توجيه اين مطلب برآمده و برخى از طريق نظريه امر الهى آن را توجيه نمودهاند
[٣] - براى مطالعه بيشتر، بنگريد به: عقل و اعتقاد دينى، مايكل پترسون و ديگران، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، ص ٤٣٣- ٤٣٢