فلسفه اخلاق - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٣٣ - فصل دوم واقعگرايى اخلاقى
امروزه اخلاق، عنوان پرجاذبهترين گفتگوهاى ميان فرهنگها، اديان و اقوام گوناگون است. مانند اينكه آيا «سقط جنين» عملى صحيح و درست است يا خير، «قتل ترحمى» كارى شايسته است يا نه، «اعطاى اعضاى بيماران مرگ مغزى به بيماران نيازمند»، عملى درست است يا خطا، آيا «شبيه سازى» عملى بايسته و درست است يا خير؟
همچنين نقد و ارزيابى اعمال افراد گفتگو در باره شايستگى يا ناشايستگى رفتار آنان، از اين دست گفتگوها است. چنانچه هر يك از ما در طول زندگى، اشخاصى را الگوى رفتار اخلاقى در نظر مىگيريم و مىكوشيم تا حد امكان، همانند آنها شويم.
ارائه پاسخ معقول به اينگونه پرسشها نيازمند داشتن مبناى عقلانى و منطقى است؛ مبنايى استوار بر پذيرش اصول عقلانى مختلف كه يكى از مهمترين و اساسىترين آنها، مسئله واقعگرايى اخلاقى است. در اين فصل در حد گنجايش به اين مسئله خواهيم پرداخت.
هنگامى كه محققى در پى كشف حكم سقط جنين است، در حقيقت مىكوشد از واقعيتى ناشناخته پرده بردارد. همچنين وقتى شما رفتار دوست خود را نمىپسنديد و آن را به نقد مىكشيد در واقع انجام آن را براى او نامناسب مىدانيد و به گونهاى از واقعيت ناهمگونى آن رفتار با حقيقت وجودى او خبر مىدهيد. و زمانى كه براى خود الگويى انتخاب مىكنيد، گويا آن الگو را برخوردار از ويژگىهايى مىدانيد كه شايسته الگوبردارى و پيروى عملى است. ورود به اينگونه مباحث، وابسته به اثبات واقعيت داشتن احكام اخلاقى است.
بحث در باره واقعيت و حقيقت داشتن احكام اخلاقى- مثل اين حكم كه كشتن انسان بىگناه عملى خطا، و احترام به سالمندان كارى شايسته و پسنديده است، در دو محور