فلسفه اخلاق - جمعى از نويسندگان - الصفحة ١٤٩ - فصل ششم دين و اخلاق
يكى ديگر از مهمترين مباحث فلسفه اخلاق، رابطه «دين و اخلاق» است. اين بحث از باسابقهترين مباحث فلسفه اخلاق به شمار مىرود و شايد بتوان آن را نخستين مسئله فلسفه اخلاق در يونان باستان معرفى كرد كه هنوز هم به طور جدى در ميان انديشمندان مختلف مطرح است. حتى فيلسوفانى كه گرايشهاى ضد دينى دارند، خود را با اين مسئله درگير مىبينند. براى مثال، افرادى مانند ماركس (١٨١٨- ١٨٨٣. م) و نيچه (١٨٤٤- ١٩٠٠. م) را مىتوان از نمونههاى برجسته ملحدان و دينستيزانى دانست كه دغدغهمند مسئله دين و اخلاق بودهاند.
در ميان انديشمندان و فيلسوفان اسلامى نيز مىتوان مسئله دين و اخلاق را از كهنترين و پرنزاعترين مسايل فلسفه اخلاق به شمار آورد. البته مىدانيم كه دانش فلسفه اخلاق، به طور كلى، از دانشهاى جديد است. هرچند بسيارى از مسايل اخلاقى و مسئله دين و اخلاق، با نامها و عناوين ديگرى از دير زمان در ميان انديشمندان اسلامى مطرح بوده است. براى مثال، مسئله مهم و اختلاف برانگيزى مانند مسئله «حسن و قبح» كه در ميان متكلمان اسلامى مطرح بوده است، در حقيقت در زمره مسايل جديد «دين و اخلاق» است.
انديشمندان مسلمان در مسئله «حسن و قبح افعال» دو ديدگاه كاملًا مختلف دارند.
اشاعره، حسن و قبح افعال را تابع اوامر و نواهى الهى مىدانند. (نظريه «حسن و قبح شرعى» يا «نظريه امر الهى») در مقابل، عدليه (معتزله و اماميه) حسن و قبح افعال را امورى ذاتى مىدانند و معتقدند عقل انسان نيز توانايى درك اصول احكام اخلاقى را دارد. ورود اين مسئله كلامى و اخلاقى به علم اصول در سدههاى اخير و تحقيقات ژرف اصوليان در اين موضوع،