مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٩٨
كسى كه اينگونه مىميرد، مجلس يادبود او نيز در خاطرها مىماند.
اقوامش مىگفتند مجلسى اينگونه تاكنون نديده بوديم. همه از هم حلاليت مىطلبيدند. همه همديگر را حلال مىكردند. قهرها و جدايىها به مودت و دوستى مبدل مىشد.
... و از آنروز تا كنون ديگر در هيچ محفلى از محافل اين فاميل كسى پشت سر كسى بد نمىگويد.
گويا همه مراقبند! مگر به همه رخصت برگشت مىدهند؟!
***
زمان متوقف نيست ... مىگذرد؛ بىآنكه تأملى كند كه ما ارزش آن را مىدانيم يا نه!
ناقوس مرگ را يكباره مىزنند و كمتر كسى را خبر مىكنند!
دوست داريد با چندجمله خويشتن را محكى بزنيم كه چقدر ارزش زمان را مىدانيم؟
جايى خواندم كه اگر مىخواهيد ارزش يك سال از زمان را بدانيد از دانشجويى بپرسيد كه در آزمايش پايان تحصيلى رد شده و ناكام مانده است.
اگر مىخواهيد ارزش يك ماه از زمان را بدانيد از مادرى بپرسيد كه نوزاد نارس به دنيا آورده است.
اگر مىخواهيد ارزش يك هفته از زمان را بدانيد از سردبير يك نشريه پرتيراژ هفتگى بپرسيد.
اگر مىخواهيد ارزش يك روز از زمان را بپرسيد از كارگرى بپرسيد كه نان آور يك خانه ده نفرى است.
اگر مىخواهيد ارزش يك ساعت از زمان را بدانيد از كسى بپرسيد كه ساعتى پشت در اتاق عمل عزيزش ايستاده است.