مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٨
پرسيد:
تازه مسلمان و مملكت كفر و اين همه شور و اشتياق ...؟ باور كنم كه همه چيز عادى است؟
- نه، باور نكن. وضعيت من كاملًا اسپشيال است (مىخواست بگويد ويژه، زبانش نگشت.) من وقتى مسلمان شدم، همه چيز اين دين را پذيرفتم. به خصوص اينكه به شوهرم خيلى اطمينان داشتم و مىدانستم بىجهت به دين ديگرى رو نمىآورد!
نماز و روزه و حج و جهاد و ... همه را پذيرفتم. اما هر چه كردم، نتوانستم دلم را مجاب كنم كه بپذيرد واپسين منجى اين دين، صدها سال عمر كند و سرانجام در هيئت جوانى زيبا كه هيچ اثرى از كهولت و پيرى ندارد، ظهور كند ...
بالاخره ما پزشك هستيم و دستمان در كار است. نه؟
گفت: چرا.
- دل را هم كه نمىشود به پذيرش چيزى وادار كرد. نه؟
- درست است.
سر در گريبان فرو برد و قدرى ساكت شد. برقى در چشمانش درخشيد. بار ديگر كه لب به سخن گشود، مخاطبش فهميد كه او از تمام وجود حرف مىزند و زبانش سفير اعضا و جوارح اوست!
... تا ايام حج رسيد و ما هم رهسپار شديم. شايد شما حج را به اندازه ما قدر ندانيد. فكر كن تازه مسلمانى بخواهد با شكوهترين مظاهر اين دين را به تماشا بنشيند. چقدر زيباست!
وقتى اولين بار خانه كعبه را ديدم، چنان زير و رو شدم كه در سراسر عمرم سابقه نداشت. تمام وجودم مىلرزيد. اختيار اشكم دست خودم نبود. مىگريستم و مىگريستم ...