مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٧٨
سيد، روضه خوان و واعظ آن محله بود. عبا را بر سركشيده بود و مىرفت به سوى خانه؛ احدى در آن كوچهاى كه او مىگذشت ديده نمىشد. شايد اندكى ترس هم به دل پيرمرد افتاد.
سر كه بلند كرد، شبحى را ديد كه در آن سياهى شب به او نزديك مىشد. عادى راه نمىرفت. در عرض كوچه تلوتلو مىخورد. وقتى پيشتر آمد، زير نور ماه چهرهاش نيز مشخصتر شد. مردى هيكل دار، باكت و شلوارى مشكى و سبيلى از بناگوش در رفته؛ مست و لايعقل!
آن پيرمرد روضه خوان خيلى تأسف خورد. آخر در چنين شبهاى مقدسى لات و لوتها و داش مشتىها و عرق خورها نيز حرمت نگه مىداشتند و شراب نمىخوردند؛ اما اين مرد بىاعتنا به شب قتل مست كرده و در خيابان پرسه مىزند:
- سيد! يه ... يه روضه وا ... واسه من مىخونى؟
پيرمرد سر تكان داد و گفت: لا اله الاالله، نصفه شبى چه گرفتارى شديم.
- يه روضه بخون، سيد!
ترس برش داشت. اگر چاقو مىكشيد و توى شكم او فرو مىبرد، اين وقت شب چه كسى به دادش مىرسيد؟
شروع كرد به بهانه تراشى؛
- توى كوچه كه جاى روضه خوندن نيست. بيا بريم مسجد، روضه هم برات مىخونم، بابا!
- نه سيد، همين جا ... يه روضه حضرت عباس بخون.
نگاهى به اطراف انداخت ببيند كسى از دور مىآيد يا نه. پرنده پر نمىزد. كوچه و خيابان سوت و كور. انگار همه جا گرد مرگ پاشيدهاند.
- آخه امشب، شب شهادت حضرت علىيه. تو روضه حضرت عباس