مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٤١
عرض جوى آب قدرى نبود كه حيوانى چون او نتواند از آن بگذرد ... نه چوبى كه بر تن و بدنش مىزد سودى بخشيد و نه فريادهاى چوپان بخت برگشته.
پيرمرد دنيا ديدهاى از آنجا مىگذشت. وقتى ماجرا را ديد، پيش آمد و گفت: من چاره كار را مىدانم. آنگاه چوبدستى خود را در جوى آب فرو برد و آب زلال جوى را گل كرد.
بز به محض آنكه آب جوى را گلآلود ديد، از سر آن پريد و در پى او تمام گله پريد.
چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كارى بود و چه تأثيرى داشت؟
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مىديد، گفت:
تعجبى ندارد؛ تا خودش را در جوى آب مىديد، حاضر نبود پا روى خويش بگذارد. آب را كه گل كردم، ديگر خودش را نديد و از جوى پريد.
.... و من فهميدم اينكه حيوانى بيش نيست، پا بر سر خويش نمىگذارد و خود را نمىشكند، چه رسد به انسان كه بتى ساخته است از خويش و گاهى آن را مىپرستد!
***
شايد خندهتان بگيرد، اگر گوشهاى بايستيد به نماز و ناگهان يادتان بيايد وضو نداريد!
اما اگر امام جماعت باشيد و اين اتفاق بيفتد چه؟
يك لحظه چشمانتان را ببنديد و خود را جاى چنين كسى بگذاريد؛
آيا باز هم به خنده مىافتيد؟ يا مىخواهيد زمين دهان باز كند و شما را، چون لقمهاى كه كسى به آسانى فرو مىبرد، در دل خويش ببلعد؟
تصورش نيز دهشتزاست.
اينكه امام جماعتى نماز خود را شكسته، رو به انبوه جمعيت نموده،