مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٧١
رئيس راه يافتند. پيرمردى شاداب با ظاهرى آراسته روى كاناپهاى كنار ميز نشسته، با جوانى ژاپنى در حال گفتوگو بود.
با ورود هيئت ايرانى، جوان راهش را گرفت و رفت و پيرمرد به استقبال آمد.
بيش از هشتاد سال داشت. هيچكس گمان نمىكرد او رئيس اين دانشگاه بزرگ و با اهميت باشد. گفتوگوها آغاز شد. مترجم فقط سخنان او را ترجمه نمىكرد؛ بلكه بيانگر حالات او نيز بود.
-
استاد مىخندند و از تشريففرمايى شما بىنهايت سپاسگزارند.
كسى خندهاى بر چهره او نمىديد. اين صورت نحيف، آنقدر چين و چروك داشت كه هر نشانهاى از خنده را در لابلاى خود محو مىكرد.
نمىدانم او خود اشاره كرد يا اينها پرسيدند كه روى اين ميز چرا اينقدر خالى است؟ نه نامهاى، نه پايان نامهاى، نه كتابى ... هيچ! تنها روى ميز مقابل كاناپه، چند كتاب به طرز زيبايى روى هم چيده شده بودند. قلمى و برگههاى يادداشتى.
آخر، در كشور ما، يكى از چيزهايى كه نشانه تشخّص است، همين انباشتگى روى ميزهاست! اما اين پيرمرد كارآزموده، با يكى دو جمله كوتاه همه را متقاعد كرد:
-
اينجا كارها همه تقسيم شدهاند. هر كسى مسئول كار خويش است. من كار زيادى ندارم!
... و شروع كرد از دانشگاه گفتن؛ حرفهاى تخصصى كه نه من خيلى بلدم و نه چندان به كار شما مىآيد.
اما در لابلاى سخنانش نكاتى بود كه واقعاً اعجابآور است:
«چهل و سه سال است كه من رئيس اين دانشگاهم. دورههاى متوالى از دانشجويانى ديدهام كه اينجا تحصيلات خود را آغاز كرده، پس از سالها با