مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٦٦
يخچالهايى تدارك مىبينند. گروهى از بچههاى دانشكده متصدى كار مىشوند و پس از هر شام و ناهار، غذاهاى اضافه را در اين يخچالها نگهدارى مىكنند و هنگامى كه به حد مشخصى مىرسند، آنها را پخش مىكنند. سهم هر خانواده، سه وعده غذايى به تعداد نفرات آنها!
-
آقا! به خدا اين مردم خيلى آبرومندن. ما از ساعت نه شب به بعد پخش داريم؛ مخفيانه و گاهى با پاى پياده. آخه اينجورى نيست كه دانشكده هميشه تو اين وقت شب ماشين داشته باشه. آقا! عشق بچهها اينه كه مردم «كوت عبداللَّه» توى هر ناهار و شام با اونا سهيم باشن! از ماه و سال گذشته، حكايت آغاز اين حركت. هيچكس از بچههاى دانشكده نيست كه در پخش غذا شركت نكرده باشه.
... و اتفاقات جالبى كه از آن پس شاهدش هستيم:
روزههاى فردى و دستهجمعى! يك اطلاعيه كوچك كافى است كه بچههاى دانشكده غذاى گرم ظهر نيمه شعبان خود را ببرند به سفره بىنان و نمك كوت عبداللهىها! و در اين ظهر عيد، دهها دل پلاسيده را خوش كنند و خود به انتظار افطارى شيرين، شكمهاى گرسنه خويش را التيام دهند. از همان وقتها بود كه بچههاى دانشكده بارها مىديدند كه دو نفر يك سينى غذا گرفتهاند و به مدد نانى و تكه ته ديگى خود را سير مىكنند تا يك وعده غذا به آمار غذاى كوت عبداللهىها اضافه شود!
... و شگفتى و تعجب مسئولان سلف كه خدايا! چرا اينقدر غذا اضافه مىآيد؟!
-
آقا نمىدونين؛ بيشتر از اينكه اونا خوشحال بشن، خود بچهها لذت مىبرن. سال پيش، شب اول ماه رمضان، من بودم و تعدادى از بچهها.
رفتيم درِ خونهاى براى توزيع غذا. وقتى در باز شد و زن خونه اومد كنار در، خوشى در چهرهاش موج مىزد.