مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢١٤
خانه توسط خالهاش!
شگفتا! او توانسته بود از موتور محركه درون خويش مدد گيرد و امورى مهم را چنين زيبا و روشن، سر و سامان بخشد.
***
و آخرين حلقه از اين ماجرا كه امروز درصدد بيان آن هستم:
حكايت مردى پريشان و مضطرب كه سالها پيش از همسرش جدا شده و پسرش، تنها ثمره ازدواج آنان، از سوى دادگاه به مادرش يا زن سابق او سپرده شده بود.
تنهايى و بىهمدمى از يك سو و رفتار گستاخانه آن پسر از سوى ديگر، در به هم خوردن تعادل روانى مرد، تأثير بسزايى گذارده بود. او نيك مىدانست كه زن سابقش در تحريك فرزندش عليه او نقش جدى دارد. هر از گاهى كه پسر براى ديدار پدرش مىآمد، چنان الم شنگهاى به پا مىشد كه مرد بدبخت قيد ديدار پسر را مىزد و با خشونت و دعوا، او را از خانهاش بيرون مىكرد؛ حتى گاهى موعد ديدار كه فرا مىرسيد، از خانه مىرفت تا چنين پسر گستاخى را ملاقات نكند.
هر چه فرزندش را نصيحت مىكرد، فايده نداشت. حتى سراغ همسر سابقش رفت و از او خواست دست از اين تحريكات بردارد؛ اما اثر نبخشيد. روح و جان او پر شده بود از كينه و نفرت نسبت به آن مادر و پسر!
زنى بدخلق و عصبانى، فرزندى كينهتوز و ناموفق-
حتى در درس و تحصيل-
و مردى بيچاره و درمانده! آيا يكى از اينها مىتوانست بدون حضور دو نفر ديگر، راه حل اين معضل را بيابد و تا جايى پيش رود كه درمانى قطعى براى هر سه نفر پيدا كند؟
مرد، پيشقدم شد؛ به روانشناسى مراجعه كرد و ماجراى خود را از آغاز تا انجام با او گفت.