مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٨
مقصودت چيست؟
من به آنان حق مىدهم؛ شاه بيت اين غزل همان جاست. من هم به قدر كافى آنان را معطل كردهام!
چطور است بياييم با هم از آن شعر معروف حافظ حرف بزنيم.
به ياد نمىآورى؟ دفتر خاطرات خود را ورق بزن ... برگرد به سالها پيش؛ آذر ١٣٦٤.
در گوشهاى از اين دفتر، شعر زيباى حافظ را به خط خوش نوشته بودى؛ ها، يادت آمد؟
روز مرگم نفسى وعده ديدار بده
وانگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر
من كه خبر نداشتم. پدرت آن را كه چون جان شيرين نگهش داشته بود آورد و به من نشان داد.
شايد اگر خودم نديده بودم، باور نمىكردم. تو روى عبارت «فارغ و آزاد»، خط كشيده بودى و با خط خود، بالاى آن نوشته بودى: «خرم و دلشاد.»
حالا شعر حافظ اندكى تغيير كرده بود:
وانگهم تا به لحد، خرم و دلشاد ببر
و چه كسى مىدانست كه اين دعا دو ماه ديگر مستجاب خواهد شد؟
اجابت اين دعا همان و آن خنده دنداننما همان!
كسى در مىزند. تا پدرت بلند شود و در را بگشايد، سكوت و تنهايى، فضا را پر مىكند. من در اين لحظات، نمىدانم چه كنم. نگاهم را به تصاوير زيباى تو مىدوزم. پدر و مادرت بعد از تو و برادر شهيدت محمودرضا، دلشان را به همين عكسها و خاطرهها خوش كردهاند و شايد گاهى حضور محسوس تو!