مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٧٧
حرف مىزنى؟
نمىدانست چه كند. سرى كج كرد و آهسته سلامى گفت. بعد هم از ته دل زمزمه كرد: آقا! ما رسم غلامى خويش به جا آورديم. خودت ببخش! پس از آن هم تند گذشت و رفت.
آن مرد سالها بعد از دنيا رفت و چيزى نگذشت كه به خواب كسى آمد. پرسيد: هان! از آنچه كردى، چيزى هم به كار تو آمد؟ گفت: آرى؛ آن سلام شرم آگين ... كه من به حسابش نياوردم و او به حسابش آورد.
***
شب از نيمه گذشته بود. نور كمرنگى از پنجره اغلب اتاقها ساطع بود. آنروزها تهران شهر بزرگى نبود. مردم آن نيز در آن چهار محله قديمى با هم صميمىتر و عياقتر بودند.
شبهاى احيا كه مىشد، بيشتر مردم از شب تا اذان صبح بيدار بودند و به عبادت و راز و نياز باخدا مشغول! خصوصاً آن شب كه شب بيست و يكم رمضان بود و به قول مردم همان دوره، شب قتل! صداى مناجات از برخى خانهها به گوش مىرسيد. ماه رمضان محلههاى جنوب شهر حال و هواى ديگرى داشت.
در آن ساعت شب مراسم احياى مساجد هم تمام شده بود و هنوز تك و توكى از مردمى كه تا ساعتى پيش قرآن بر سرگرفته بودند، در تاريكى كوى و برزن به سمت خانههاى خود در حركت بودند. سياهى شب و زوزه سگها و سوز سرما در هم آميخته بود. آن پيرمرد فرتوت كه دست روزگار تنها پوست و استخوانى از او باقى گذارده بود نيز كوچههاى تاريك محله چاله ميدان را آهسته پشت سر مىگذارد.
محلهاى كه هنوز برخى مردان و زنان كهنسال، خاطرات دلنشين آن را در ذهن دارند.