مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٨٨
تا تابستان ٧٦ از قيافه همديگر نيز ياد رقابت مىافتاديم. سرگرمى ما پيدا كردن نمرههاى يكديگر بود و گاهى صبحها در راه مدرسه براى هم قيافه گرفتن.
تابستان كه شد، سوسن راهش را از ما جدا كرد و رفت. شهلا و جلال تلفنى با هم دوست شدند. اولش مسخرهبازى بود؛ اما يك چيز همه ما را به هم پيوند مىداد. شما هر چه مىخواهيد بناميدش، اما من به آن «جسارت» مىگويم. نمىدانم چه عاملى باعث شد ما به هم اعتماد كنيم.
يادم رفت كمى راجع به پسرها حرف بزنم. جلال پسرى خوب از خانوادهاى خوب بود. خجالتى، مظلوم، با قيافهاى معصوم و رفتارى تقريباً شرور. اهل دوست دخترهاى متعدد هم نبود. وحيد كمى شيطانتر بود و مغرور! اما منطقى و خيلى خوب حرف مىزد و هرگز حاضر نبود لطمهاى به كسى وارد كند. سعيد از همه جالبتر بود. اهل موسيقى، عاشق شيمى و سرش به تحقيقاتش گرم بود. اصلًا دخترها را نمىديد. همينش برايمان عزيز بود. همه ما دانشجوى مهندسى، سراسرى، روزانه.
شهلا و جلال از اول قرار گذاشتند «قربون صدقه رفتن» توى كارشان نباشد. همين طور هم ادامه دادند و مثل دو تا پسر يا دو تا دختر با هم حرف مىزدند ... تا جلال احساس كرد اينطورى به شهلا لطمه مىزند و به هم زد.
شهلا به جلال علاقمند شده بود. از روزى كه به هم زد، من و آذر به تكاپو افتاديم براى پيدا كردن دليل جلال. شهلا دنبال ايرادهاى خودش مىگشت و سعيد و وحيد هم خواستار اين بودند كه همه چيز دوباره از سر گرفته شود. اين مسئله من و آذر و وحيد و سعيد را به هم نزديك كرد. قبلًا دوبار همه با هم يكديگر را ديده بوديم؛ اما حالا به اين نتيجه رسيديم كه بيشتر از اينكه بخواهيم شهلا و جلال با هم بمانند، مىخواهيم جمعمان را پايدار نگه داريم. همه ما در مرحله عجيبى به سر مىبرديم. از خوب بودن