مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٩٦
مرغ باغ ملكوت بود. از عالم خاك نبود. يادم هست در آن هشت سال دفاع مقدس هر شهيدى را كه مىآوردند، او بلافاصله دست به كار مىشد. زنها را جمع مىكرد و با خانوادهاش همراهى مىكردند ... مجلس او را گرم مىكردند.
اينها همه گذشت. زمان متوقف نيست. مثل ابر بهار مىگذرد ... او هم ديگر جوان نيست. مرز پنجاه را در نورديده و پشت سرگذارده است.
شب نوزدهم رمضان امسال، براى او شب ديگرى بود. شب قدر بود و چه تقديرى!
همه خوابيدهاند. او و شوهرش بيدار. شوهر سرگرم دعا؛ او به تدارك مقدمات سحر. دستى به پخت و پز و دستى به شست و شوى. ساعت حدود ٤ نيمه شب.
ناگهان گاز را خاموش مىكند، شير آب را مىبندد و به شوهرش مىگويد: دفتر تلفن را به من بده. مرد شگفت زده مىپرسد اين وقت شب به كه مىخواهى زنگ بزنى؟ مىگويد زود باش كه دارد دير مىشود.
پسرم را نيز خبر كن.
(پسرش طبقه پايين همان ساختمان سكونت داشت.) تا مرد پسر را خبر كند، او خود دست به كار مىشود. زنگ مىزند خانه تك تك فاميل ... برادر، خواهر، بچهها ... و فقط يكى دو جمله با آنان مىگويد:
«مرا حلال كنيد، من دارم مىروم.»
خانواده بهتزده او را نگاه مىكنند.
- آخر چه شده؟ حالت خوب نيست؟ مىخواهى اورژانس خبر كنيم؟
نه، كاملًا سالم است. اثرى از درد يا بيمارى در چهرهاش ديده نمىشود. فقط مىگويد كه وقت رفتن است.
شمارهها را باشتاب مىگيرد. چرا اينقدر عجله؟