مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٦٦
بغضم تركيد. گريه كه چه بگويم، ضجّه مىزدم:
آقا! عباس! تو غيرت عربى. راضى هستى من به هر كارى تن بدهم؟
سه تا بچه گرسنه توى صحن حرم تو نشستهاند.
اشك ... اشك ... و باز هم اشك!
چنان گريه كردم كه وقتى پيش بچههايم آمدم، خيره خيره مرا نگاه مىكردند و از اين حالت من در تعجب بودند.
كنار صحن خوابم برد. در عالم رؤيا حضرت ابوالفضل عليه السلام را ديدم كه با مهربانى تسبيحى به دست من داد و گفت با اين تسبيح استخاره بگير و براى هر استخاره چهار آنه بگير!
گفتم آقا من استخاره بلد نيستم. من تا حالا استخاره نگرفتهام.
گفت تو يك قبضه تسبيح را بگير، ما بغل گوش تو مىگوييم كه چه بگويى!
از خواب پريدم ديدم همان تسبيح در مشت من است. غرق در افكار خويش بودم كه زنى از راه رسيد.
- شما استخاره مىگيرى؟
- بله
- يكى هم براى من بگير!
- چهار آنه بريز.
... سيد! چند سال است من با اين تسبيح دارم زندگى مىكنم. خانه گرفتهام، سر و سامانى پيدا كردهام ...
***
بگذريم. بالاخره از قديم گفتهاند:
گر بود در ماتمى صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر