مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٣٣
نماز صبح را كه خواندم، ديگر نخوابيدم. دلم مثل سير و سركه مىجوشيد. هفت صبح راديو را روشن كردم. مىخواستم دستى به سر و روى اتاقها بكشم. جارو بزنم و گردگيرى كنم. صداى مارش عمليات را كه شنيدم، قلبم فرو ريخت.
تمام وجودم به يكباره گر گرفت. نتوانستم روى پا بايستم. گوشهاى نشستم و زانوى غم در بغل گرفتم. ديگر گوشم به زنگ بود ... ديگر چشمم به در بود!
شده تاكنون؛
تلنگر كوچكى به در حياط خانه، بند بند وجود شما را از هم بگسلد؟ من اينجور بودم. خدا نصيب شما نكند!
محمدرضا! چقدر دوست داشتم خودت بودى و خواب مادر را برايم تعبير مىكردى.
آخر پسر خوب! تو مگر چند سال داشتى كه اينقدر يادگار از خود باقى گذاشتى. مگر همه عمر تو بيست سال و سه ماه بيشتر بود؟
پيران و كهنسالان مىروند و اين همه حرف گفتنى باقى نمىگذارند!
از اين همه راز مگو، بيا و جوانمرد! يكى را به من بگو ... و آن اينكه لحظهاى كه مادرت از خواب پريد و ساعت را نگريست، براى تو چه لحظهاى بود؟ يادآور كدام خاطره؟
من كه مىدانم اين لحظه، لحظه پر شدن پيمانهاى بود كه تو را بىقرار كرد و پر پرواز داد و ما را بىتاب كرد و در سوگ نشاند.
دوستانت گفتند: ساعت ده و نيم شب به خط دشمن زديد.
گفتند: چيزى از عمليات نگذشته بود كه تير دشمن به شاهرگ تو اصابت كرد.
آيا هنگامى كه عقربهها ساعت ٤٠/ ١١ دقيقه شب را نشان مىدادند، تو