مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٥٠
بعدها كه بزرگتر شدم، احساس كردم اگر قلباً به چيزى معتقد شوم و آن را حق بدانم، نحوه قضاوتهاى ديگران برايم چندان مهم نيست. جالب است ... من تنها دختر بىحجاب مدرسهمان بودم كه زندگى پيامبران و امامان را سر صف مىخواندم و بچهها به نام پيامبر صلوات مىفرستادند ...
آن وقت مدير مدرسه مىآمد و فرياد مىكشيد مگر اينجا مسجد است كه صلوات مىفرستيد؟!
فكر مىكنم اين خصلت، يكى از رمزهاى موفقيت من بود. يكى هم استفاده از خوبىهاى ديگران! شايد كمتر زنى همچو من از خصلتهاى خوب شهيدان بهره برده باشد. گاهى فكر مىكنم نام انسان، حقيقتاً برازنده آنهاست.
... و ديگر، نوعى تعهد نسبت به مسئوليتى كه مىپذيرم و اين يكى، به تعبير دوستانم خلقى است كاملًا مردانه! اينها در من بود تا اينكه جنگ شروع شد. آنروزها من دانشجوى پزشكى بودم؛ در سنّ خودآگاهى. خيلىها گفتند در خرمشهر امنيت نيست. شما دختران، نواميس اين شهريد؛ بار و بنهتان را برداريد و برويد.
اما ما نرفتيم و مانديم، با برخى دختران ديگر شهر. با اينكه كارمان مداواى رزمندگان بود، اما خود را براى جنگ تن به تن نيز آماده كرده بوديم.
...
آنروز شهر را حسابى مىكوبيدند. من در كوچه پس كوچههاى خرمشهر، از اين سو به آن سو مىرفتم. بىهدف و سرگردان. شب پيش از آن، لحظهاى خواب به چشمم نيامده بود. چند تن از دختران شهر در مقابل ديدگانم به خاك و خون غلتيده بودند. درب تمام خانهها آنروز بسته بود، جز يك خانه كه من وارد آن شدم. دو زن به اتفاق دو پسر بچه كوچك، گوشهاى كز كرده بودند و گوش خود را به يك راديو ترانزيستورى جيبى