مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٥٨
خودش مىآد و برم مىگردونه ... آقا! دخترهاى ديگه مسخرهام مىكنن.
مىگن مگه تو بچهاى كه مادرت از اين ور به اون ور دنبالت راه مىافته! اصلًا خونواده من يه عقايدى دارن عجيب و غريب! دو سال پيش يه پارچه خلعتى كه تن مردهها مىكنن، به من پوشوندن! فكر مىكنين براى چى؟ براى اينكه ترس من از مرگ بريزه! ... يا مثلًا چند روز پيش با دوستم رفتيم پاساژ نزديك خونهمون و يه شيشه عطر خريديم. اگه بدونين مادر و پدرم چيكار كردن! مرتب نشستن و گفتن خريد با بزرگترهاست، تو هنوز كوچكتر از اونى كه بخواى خودت تصميم بگيرى! كاش فقط همين بود. چرا راه دور برويم؟ همين حجاب منو مىبينين؟ من با مانتو روسرى راحتترم. يه دونه موى سر من پيداست؟
اما پدرم مىگه تو با اين وضع حجابت، ننگ فاميل ما هستى!
... مىخوام برم كلاس، مىگن صبر كن استخاره كنيم؛ اگه خوب اومد برو، بد اومد نرو! مىخوام برم خونه عمهام ... همين طور! آخه آقا اين چه اسلاميه؟!
من منگ بودم. اسلام با فطرت انسان آميخته است. كسى كه با چنين دينى قهر كند، گويا با طبيعت و فطرت خود قهر كرده است؛ اما اين دختر نه از اسلام بدش مىآمد و نه از دين قهر كرده بود؛ بلكه رفتار افراطى پدر و مادرش او را از اسلام فرارى داده بود. سن كم و ارتباط محدودش با ديگران نيز باعث شده بود رفتار آنان را عين دين تلقى كند.
من بايد دو كار مىكردم: يكى آن كه چهرهاى واقعى و بىپيرايه از دين را در معرض ديدگان او بگذارم؛ ديگر آنكه او را متقاعد كنم كه جوان نبايد به هر حال از حيطه فكر و مشورت پدر و مادر كناره گيرد ... و اين كار در مورد چنين دخترى سخت بود و دشوار. اما من از اينجا آغاز كردم:
-
نماز جماعت، دعاى كميل و نماز شب، همه جزء مستحباتند. اگر