مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٥
كسى از بين مردم صدا زد لابد اين دختر خانم هم عاشق يك پسر مسلمان شده و خيال كرده دين اسلام جاده صاف كن عشق اوست! چه اسلامى؟ همه حرف است!
(نخود اين آش شد. نمىدانم چه سرّى است كه بعضىها دوست دارند نخود هر آشى بشوند.)
- نه، نه ... اشتباه نكنيد. اين خانم نه عاشق شده و نه با چشم بسته به اين راه آمده. او مدتهاست تحقيق كرده و با بصيرت دين ما را پذيرفته است. چيزهايى از اسلام مىداند كه شايد هيچ كدام از شما ندانيد! كدام يك از شما مفهوم «بداء» را مىدانيد؟ همه نگاه كردند به هم. مسلمانان نيويورك و مسئله اعتقادى بداء؟
اما او از اين مفهوم و دهها مورد نظير آن كاملًا مطلع است.
بگذريم. او در آن مجلس مسلمان شد و براى اولين بار حجاب را پذيرفت.
خانواده مسيحى دختر كه با يك پديده جديد مواجه شده بودند، شروع به آزار و اذيت او كردند و روز به روز بر سختگيرى و فشار خويش افزودند.
دختر مانده بود چه كند! باز راه مؤسسه اسلامى نيويورك را درپيش گرفت و مسئولان اين مركز را در جريان كار خود قرار داد. آنان نيز با برخى از علماى ايران تماس گرفتند و مطلب را با آنان در ميان گذاشتند.
در نهايت، كار به اينجا رسيد كه اگر خطر جانى او را تهديد مىكند، اجازه دارد روسرى خود را بردارد.
گوش كنيد!
شاه بيت اين غزل اينجاست؛
دختر پرسيد اگر من روسرى خود را برندارم و در راه حفظ حجابم