مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٠٩
نداشت؛ اما مگر مىتوانست اين را به آنان بگويد؟ اگر هم مىگفت مگر كسى باور مىكرد!
از يك پيرمرد نحيف در مقابل عشيرهاى كه رئيس خود را از دست داده، چه كارى بر مىآمد؟
فكرى به نظرش رسيد. گفت امروز را از كربلا مىزنم بيرون. آخر شب باز مىگردم. هم من جان خود را از اين معركه سالم به در بردهام، هم اينها تا شب فكرى براى مرده خود مىكنند!
رفت و شامگاهان باز گشت؛ اما در بدو ورود، آثار تشويش و اضطراب را در چهره اهل و عيالش ديد. نگرانى در رخسار آنان موج مىزد. زنش بىتأمل گفت: كجايى كه يك ايل از صبح تا به حال صد بار درِ اين خانه را زدهاند. مردهشان روى دستشان مانده و اگر پيدايت كنند، دمار از روزگارت در مىآورند ...
زن هنوز حرفش را به آخر نبرده بود كه در زدند. همانها بودند. پيرمرد با يك دنيا وحشت و ترس در را گشود. روز بد نبينيد. چنان با پيرمرد تندى كردند كه نزديك بود قالب تهى كند. راهى جز صدور جواز دفن نداشت.
تمام بدنش مثل بيد مىلرزيد. با خود گفت: بگذار اينها بزرگ عشيره خود را دفن كنند، من فردا شب مىروم، قبر را مىشكافم و جنازهاش را در مىآورم!
كسى كه امام حسين عليه السلام از او بيزار است، بايد طعمه گرگ بيابان شود!
همه اين افكار در چند دقيقه به ذهنش خطور كرد ... و اينگونه بود كه زير جواز دفن را امضا كرد.
آنان بلافاصله دست به كار شدند و همان شب او را در جوار حسين بن على عليه السلام دفن كردند. در حالى كه پيرمرد گوشهاى ايستاده بود و در دل به آنان مىخنديد ... و به پيكرى كه بناست شب ديگر طعمه حيوانات صحرا شود.