مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٥٥
جانبه، روسها با من تماس گرفتند و گفتند كه يكى از جاسوسان غرب در بين مسئولان ردهبالاى مملكت شماست و مدتهاست به دشمن خدمت مىكند. مىخواهى او را به شما معرفى كنيم؟ من كه از شنيدن اين سخن يكه خورده بودم، پاسخ منفى دادم و گفتم بگذاريد خودم او را پيدا كنم.
مدتى جستوجو كردم؛ اما هر چه بيشتر تلاش مىكردم، كمتر نتيجه مىگرفتم. چندى گذشت. باز پيغام فرستادند كه ما براى معرفى جاسوس غربى حاضريم ... من امتناع كردم. باورم نمىشد كه در بين همكارانم جاسوسى باشد و من نتوانم او را بيابم. مدتى اين جريان به طول انجاميد و من خسته از اين جستوجوى بيهوده، از آنها خواستم جاسوس را معرفى كنند.
... وقتى نام او را به من گفتند، از فرط تعجب بهتزده شدم. هرگز در تصورم نمىگنجيد كسى كه با من چنين نزديكى و قرابتى دارد، عامل نفوذى دشمن باشد! صبر كردم تا نخستين نشست هيئت وزيران انجام شود. در طول اين مدت، لحظهاى از فكر اين خيانت بزرگ آسوده نبودم.
انبوهى از سؤالات در ذهنم نقش بسته بود كه براى هيچيك از آنها پاسخى نمىيافتم.
هيئت وزيران، تشكيل جلسه داد و پس از پايان نشست، وقتى همه وزيران يك به يك رفتند، از او خواستم در تالار بماند. هيچكس نماند جز من و او .. و خشمى كه قادر نبودم آن را پنهان كنم.
موضوع را پيش كشيده، جريان را بازگو كردم. سكوتى سنگين بر مجلس ما حكمفرما شد و او به مثابه كسى كه تمامى پلهاى پشت سرش شكسته شده، راهى براى نجات نداشته باشد، گفت: جناب رئيسجمهور! من جاسوس نبودم؛ اما حقوقبگير دشمن بودم.
سالها پيش وقتى من به عنوان افسرى ارشد در جنگهاى پارتيزانى