مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٧
واقعيت همين است كه او مىگويد؛ من كه از دور، دستى بر آتش دارم، بر چنين اعتقادى هستم؛ چه رسد به او كه تو را زاده و بزرگ كرده است.
... با اينكه مدام يا جنوب بود يا كردستان، هيچگاه از جبهه حرفى نمىزد.
انگار جبهه بلورى است كه جز با سكوت مىشكند!
يك بار بىخبر گذاشت و رفت؛ مدتى دلواپسى و اضطراب. نمىدانم متوجه مىشويد؟
گمان نمىكنم؛ بايد مادر باشيد تا بفهميد.
گهگاهى زنگ مىزد. مىگفتم: مادر كجايى؟ مىگفت: بيرون شهر!
بعد از سه ماه بازگشت. ديدم دستهاى خود را از من پنهان مىكند؛ پوست دستش از سرما قاچ خورده بود.
گفتم: مادر! كردستان بودهاى؟ [محال بود جز سخن راست بر زبان آورد.]
گفت: بله. گفتم: پس چرا مىگفتى بيرون شهر ... لبخندى زد و گفت:
كردستان بيرون شهر نيست؟!
امان از دست تو!
من دارم گام به گام پيش مىآيم و نمىدانم تو راضى به گفتن اين حرفها هستى يا نه؟
به من حق بده سالار! كسى مثل من، با اين زبان الكن، اگر بخواهد راهى بپيمايد، براى رسيدن به آن خنده دنداننما، چارهاى جز اين مقدمهچينىها دارد؟
محمدرضا! اگر اين همه استنكاف تو نبود، براى دوستانى كه خواننده اين ماجرا هستند، بيشتر و پيشتر از اين حرف مىزدم؛ تا به من خرده نگيرند كه هان اين دو بار!
دو بار است دارى از خنده دنداننما حرف مىزنى؛ بى آن كه بگويى