مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٠٧
زن تا دم در چادر رفت و غذا را داد و بازگشت؛ اما گريان و مضطرب!
مرد تعجب كرد. ماجرا را پرسيد. زن گفت مىدانى مهمان غريب امروزمان كه بود؟
شوهر سابق من ... و ماجراى آنروز را براى همسرش باز گفت.
مرد سرش را پيش انداخت. رگههاى اشك از گوشه چشمانش جارى شد و گونهاش را خيس كرد.
مىدانى مهمان غريب آنروزتان كه بود؟ ... من!
***
آنچه برايتان گفتم افسانه نيست. ماجرايى واقعى است كه سالهاى سال در ميان عربها، دهان به دهان و سينه به سينه گشته تا به امروز!
مىدانيد چرا؟
چون تلنگرى زده به سرشت عرب جماعت كه سخاوت، جزء انفكاك ناپذير آن است.
چون دست روى رگ خواب آنها گذارده است.
راستى مىدانيد عرب باديه نشين دست و دل بازى و سخاوت را از كه آموخته؟ ... از بيابان؛
آنقدر در بيابانها و صحراها از اين سو به آن سو رفته كه روح و جانش نيز بسان بيابان، وسعت يافته است. اكنون مايليد به اتفاق به يك تمرين ساده بپردازيم؟
ديكشنرى كه داريد؛ ها؟ يا يك فرهنگ عربى به فارسى ... و يا هر كتاب لغت ديگرى؟
فراوانى واژهها و مَثَلها در يك موضوع، نشان از حساسيت اهل آن زبان به آن موضوع دارد.
در زبان عرب به بعضىها مىگويند: «كثير الرِّماد»؛ يعنى كسى كه خاكستر