مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢١٩
مىدانم؛ مىدانم سرزنشم مىكنى؛ ولى به من حق بده؛ آخر هيچگاه، اينطور بين من و تو جدايى نيفتاده بود؛ مدتى است عكست را گذاشتهام گوشه آيينه، كه هر وقت خود را مىبينم، تو را هم ببينم. هر چند رسم رفاقت آن است كه خود را نبينم و فقط تو را ببينم.
ديشب رفتم خانهتان؛ اتفاقى.
عجب جاى تو خالى است؛ از لحظه ورود، حس غريبى داشتم. سايه غمى جانسوز بر وجودم سنگينى مىكرد. چه خانهاى!
اگر تو را داشت، ديگر هيچ كم نداشت. پدر و مادرت به استقبالم آمدند.
خوب خانوادهاى دارى دلاور.
ديشب وقتى پدرت با من حرف مىزد، چشم دوختم در صورتش؛ حسابى پير شده بود. صورت مادرت هم چروك برداشته بود. از سرسبزترين زمينها هم اگر آب را بگيرند، ترك بر مىدارد. مگر تو چشمه زلال اين گلستان نبودهاى؟!
هم آب بودهاى و هم گل، هم شجر و هم ثمر.
ديشبِ ما نيز كم از گلابگيرى نبود!
خدا مىداند بغضى راه گلويم را بسته بود كه مانده بودم با آن چه كنم.
كاش قطرهاى اشك مىشد از آتش سوزانتر؛ اما نه، بايد مىماند و مرا ياد استخوان مانده در گلوى على مىانداخت؛ ... «فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجا.»
فكر مىكنم خوب وقتى رفتم سراغشان. پدر و مادرت را مىگويم. كسى را مىخواستند كه برايش درد دل كنند. غم غربت در لابهلاى كلماتشان موج مىزد. حتى وقتى مىخنديدند، خندهشان از ته دل نبود. آميخته بود با غمى جانكاه!
بارها ترنم اين شعر را از عمق جانشان شنيدم: