مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٤٤
بچشد.
... تا روزى با آقايى برخورد كرد. آقايى كه سفره نانش را گسترد و او را ميهمان كرد. آقايى كه دستى به شانهاش گذاشت و از او تفقد كرد.
آنقدر بوى مهربانى و صميميت مىداد كه او از سير تا پياز ماجراى خويش را برايش گفت.
هر بار كه اين مكث مىكرد، او مىگفت، مىدانم، مىدانم!
حرف و حديثها كه گذشت، آن آقا رو به مرد بيچاره كرد و گفت:
گذشتهها گذشته ... حالا دوست دارى درس بخوانى و مثل پدرت عالم و ملّا شوى؟
كور از خدا چه مىخواهد؟ دو چشم بينا!
... برو تهران، مدرسه علميه منيريه، پيش فلان آقا؛ بگو حجره شماره ٨ خالى است. آن را در اختيار تو بگذارد.
خودش هم روزى دو درس به تو بدهد. اين را به او بگو، او خواهد پذيرفت!
او رفت و همين كار را كرد و شد طلبه علوم دينى. گاهگاهى آن آقا به حجرهاش مىآمد و ساعتى با هم گفتوگو مىكردند.
روزى به او گفت: استادت، تازگى مطالعه نمىكند. چون همسر دومى اختيار كرده است. او براى اينكه شوهرش وقت بيشترى را به وى اختصاص دهد، كتابهايش را پنهان مىكند ...
او رفت و اين حرف را براى استادش گفت.
استاد مدتها بود مىخواست حرفى به شاگردش بگويد، مىترسيد؛ اما اين بار دل را به دريا زد و گفت:
- مىشود از آن آقا فرصت ملاقاتى هم براى من بگيرى؟
- حرفى نيست، او خيلى صميمى و آشناست. هر وقت آمد مدرسه،