مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٨٩
خسته شده بوديم و انگار فهميده بوديم خوب بودن هيچ فايدهاى ندارد.
مىخواستيم پشت پا به همه ارزشهايى بزنيم كه مىگفتند داريم. تمايل به فرار از همه چيزهايى كه ديگران آرزويش را داشتند. در يك جنون آنى بود كه تصميم گرفتيم همه به خانه سعيد برويم. خانه مجردى!
جسارتمان تشويقمان مىكرد. آنجا با ما مانند يك دوست رفتار شد. دور هم بوديم. انگار خانه اعظم باشيم يا ريحانه ... آنها هم ما را غريبه نمىدانستند.
(اندكى مكث مىكند ... نمىداند حرفش را بزند يا نه! رو از من بر مىگرداند و مىگويد)
من سال دوم دبيرستان يك بار سيگار كشيده بودم ... اينها را ديگر شما نمىدانيد حسين آقا! ... يك پك زدم ببينم چطور است؛ بدم آمد. چند هفته پيش روى لج و لجبازى يك سيگار برگ كشيدم و همين دو سه روز قبل فقط براى فرار از خودم يك نخ كشيدم. سعيد و وحيد و جلال، همه مىكشند. الكل هم مىخورند ...
وحيد به خاطر حرف مردم ترك كرد و قول داد ديگر نخورد؛ اما سعيد انگار مىخواهد ثابت كند قادر است بد و بد و بدتر باشد! مىكشد و مىكشد! و خودش را با الكل خفه مىكند. ما همه عوض شدهايم. خيلى، خيلى، خيلى! خودمان مىدانيم. دلمان مىخواهد باز خودمان شويم؛ اما اين منِ فعلى را هم هر يك از ما دوست داريم. با پدر و مادرهايمان .... (اشك مىريزد) نمىدانيم چه كنيم.
سعيد دارد خيلى تند مىرود. جلال چند ماهى است افسرده شده. وحيد اعصابش از دور و بر خرد است. آذر گيج و منگ و سر درگم است ... رتبه دورقمى كنكور ... دانشجوى مهندسى ... و اين همه بيگانه با ارزشها!
حسين آقا! من و شما با هم فاميليم. براى همين هم من آمدهام پيش شما!