مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٤٣
بعضى چيزها بايد مسكوت بماند، تا وقت خود!
اون كسى كه مردم زير تابوتش جمع شده و بر او فاتحه مىخوانند، تا ديروز عالم اين روستا و محل اعتماد مردم بوده است. در خانهاش را به روى مردم گشوده، شبانهروز كمر همت به كار آنان بسته بود.
اما از حالا كه مردم مزار او را ترك مىكنند و به خانههاى خود باز مىگردند، چه كنند؟ چه كسى بايد اين بار مسئوليت را به دوش بكشد؟
نگاهها به سوى فرزند او گشت. او اهل اين حرفها نبود؛ اما از اين ماجرا سر باز نزد!
هر چند از علم و فضل تهى بود، اما چشم به هم زد و ديد، شده عالم روستا!
نماز مىخواند، اشتباه ... عقد مىكرد، غلط ... طلاق مىداد، باطل.
چند سالى را بدين منوال گذراند تا روزى به خود آمد و گفت: آخر تا كى؟ تا كى مىخواهى اين مردم بيچاره را فريب دهى و به ناروا دنبال خود بكشى؟
و چنان از خودش متنفر شد كه مردم را در مسجد جمع كرد و حقيقت را به آنان گفت.
مردم نگاهى به يكديگر كردند و نيم نگاهى به عبادات چندين و چند ساله خود كه همه تباه شده بود ... ديگر نفهميدند چه مىكنند؛
چنان به باد كتك گرفتند آن عالمنماى بيچاره را كه ديگر هوس محراب و منبر نكند!
او نيز سر به زير افكنده، با شرمندگى از آن روستا زد بيرون.
چند روزى آواره از اين سو به آن سو مىرفت و شبها گوشهاى كز مىكرد و مىخوابيد.
خدا نكند كسى كه عمرى با عزت زندگى كرده، طعم خوارى و ذلت