مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٥
همه و همه وضويى بودهاند براى آن نماز خونين؛
مراحلى از آمادگى ... تمرين و تكرار ... مقدمه و پيش درآمد ...
اگر نه، پس چه؟
نمىخواهم جواب مرا بدهى؛ به تودارى، كم حرفى و سكوت تو عادت كردهام. جواب بسيارى از اين سؤالات را از رفتار تو مىفهمم.
بگذريم ....
گاهى كه با هم به مسجد مىرفتيم، تو به نماز مىايستادى و من گوشهاى مىنشستم به تماشاى تو؛
بى آن كه خود متوجه شوى و حتى گاهى گريه تو، اشك مرا هم در مىآورد. من محو نگاه تو و اشك، گرم و بىقرار جارى؛
بىاعتنا به التماسى كه من به او مىكردم؛
اى اشك از چه راه تماشا گرفتهاى؟
پدرت حبه قندى گوشه دهانش گذارد، نيمى از استكان چاى خود را سركشيد و گفت:
بعدازظهرى توى همان خانهاى كه در اهواز داشتيم، استراحت مىكردم.
همسايههايمان اغلب عرب بودند.
سر و صداى بچههايى كه در كوچه و خيابان بازى مىكردند، آسايش را از ما سلب كرده بود. تازه چشمهايم گرم شده بود كه با صداى شكستن شيشه از خواب پريدم. از وحشت بدنم مىلرزيد ... با بىتوجهى گفتم:
- اى خدا! من از دست اين بچه عربها چه كنم؟
محمدرضا تا اين حرف را شنيد، نگاهى به من كرد؛ از آن نگاهها و آنگاه پيش رويم ايستاد و گفت: بابا چه گفتى؟
با غيظ حرف خود را تكرار كردم.
اخمهايش را در هم كشيد و گفت: بايد بروى و از همه همسايهها، از بالا تا