مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٥٧
اتصال من و شما.
دلسوزى و نگرانى در كلامش موج مىزد. مگر اقتضاى مادر و فرزندى جز اين است؟
-
آقا! تو را به خدا به دادم برسين. ما يه خونواده صد در صد مذهبى هستيم. چه وقتها كه دخترم نيمههاى دل شب، كنار من ايستاده و نماز شب خونده. چه شبهاى جمعهاى كه پا به پاى من دعاى كميل خونده.
چه روزها كه با من به نماز جماعت اومده ... اما حالا پاك داره بىدين مىشه. مىگه ديگه از اسلام خوشم نمىآد! چيكار كنم آقا؟ يه راهى پيش پاى ما بذارين.
گفتم من بايد با دختر شما تنها صحبت كنم. قرارى گذاشتيم مادر و دختر آمدند. مادر، پشت در اتاق نشست و من و دختر ساعتى با يكديگر گفتوگو كرديم.
***
نوزده ساله بود. با مانتويى بر تن و شالى مشكى بر سر. دبيرستان را به پايان برده بود و در آموزشگاهى درس مىخواند. دخترى جوان از جرگه عظيم پشت كنكورىها! آنقدر دل پرى داشت كه منتظر مقدمهچينى من نشد:
-
آقا من يه جوونم، اينو قبول ندارين؟
-
چرا.
-
من دوست دارم از خودم استقلال داشته باشم؛ اما توى خونه ما همه چى زوركيه! دعاى كميل زوركى، نماز جمعه زوركى، نماز شب زوركى ... اينم شد زندگى؟
از خونه ما تا آموزشگاه، يه مسير مستقيمه. اما مادرم هر روز عين بچه كوچيكا منو برمىداره، تا كنار درِ آموزشگاه مىبره. موقع برگشت هم