مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٥٦
پدر، مادر، ما متهميم!
من در صحنه زندگى با دوى ماراتن بيشتر موافقم تا دوى سرعت؛
بگذريم كه بعضىها اصلًا اهل دويدن نيستند.
زندگى بىسعى و تلاش، به استراحت مدام و يكنواخت بيمارى مىماند كه تنها زخم بسترى بر كمر به يادگار از او باقى است. كوشش بىحساب نفسگير نيز به فرسودگى زودهنگام جسم و جان مىانجامد كه نه حكمت موافق آن است، نه مصلحت! راه همان است كه آن شاعر شيرينسخن گفته و چنان درّ ناب سفته است:
رهرو آن نيست كه گه تند و گه آهسته رود
رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود
اين قاعده كلى زندگى است ... با همه اجزاى آن، به ويژه درباره عنصر دين كه با روح و جان آدمى آميخته است.
من اينها را مىدانستم؛ اما آن مادر كه زنگ زد و آن حرفها را كه گفت، ايمانم به اين مفاهيم بيشتر شد. بنازم به حكمت خدا؛ در اين تهران به اين بزرگى، اين زن را آنقدر مىگرداند تا سرو كارش با همچو منى بيفتد و از آن ماجرا، جوانهاى برويد سبز و پر طراوت و اين بشود پلى براى