مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٠٥
ببرند ... و از آن ميان، يكى از مهمانان حرف ناجورى پشت سر كسى گفت و آبروى مؤمنى را برد.
ديدند ميرزا جواد از جا برخاست، به قصد رفتن؛ با چهرهاى تكيده و غصهدار.
همه تعجب كردند. ميزبان پيش دويد و از اين عزيمت نابهنگام پرسيد. ميرزا پاسخ داد در مجلس شما از مسلمانى غيبت شد. آبروى او رفت و كار من چهل روز عقب افتاد.
لابد اين سخن مولاى متقيان را شنيدهايد كه فرمود: آيا مىپندارى تو موجود كوچكى هستى، نه! جهانى بزرگتر از جهان هستى در تو پيچيده است!
پس مىشود غيبتى كوچك، باعث عقب گرد انسانى شود كه از جهان هستى بزرگتر است!
باز هم بگذريم.
***
«بعضى چيزهاى كوچك هستند كه باعث نابودى چيزهاى بزرگ مىشوند.»
بازرگانى ثروتمند تجارت گندم مىكرد. انبارى بسيار بزرگ دست و پا كرده بود و كيسههاى گندم خويش را در آن ذخيره مىكرد. او روز به روز بر اين گندمها مىافزود و گمان مىكرد چقدر گندم انباشته است! غافل از آنكه موش دزد و حيلهگرى به انبار او زده و هر چه او ذخيره مىكند، اين نابود مىسازد و از بين مىبرد.
چيزى نگذشت كه بازرگان بر سر حساب آمد و كيسههاى گندم خويش شمرد و تازه فهميد چه بلايى بر سر او آمده است:
ما در اين انبار، گندم مىكُنيم