مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٤٨
لمس زمين
بعضى حسها چه غريبند! كورسويى از نور در تاريكى مطلق.
چيزهايى در اين دنيا وجود دارند كه تا گرفتارشان نشوى، آنها را حس نمىكنى.
يادم مىآيد زمان جنگ يكى از خويشان ما مجروح شده بود. او را آوردند به بيمارستانى در تهران. من بالاى سرش بودم. دكترش گفته بود اگر قطرهاى آب بخورد، مىميرد. التماس مىكرد براى جرعهاى آب! عطش، بىتابش كرده بود. چه بايد مىكردم؟ دستم بسته بود. مىگفت: «حسين فقط يك قطره!» مىگفتم: نه ... مىگفت: «پس اون كمپوت خنك رو از توى يخچال بيار، بذار روى شكم من!» اشك مىريختم. كمپوت سرد را روى شكمش مىگذاشتم و صداى گرفتهاش را مىشنيدم كه مىگفت: «حسين! اگه خوب بشم، مياى با هم بريم چشمه على (يكى از چشمههاى اطراف تهران) هر چقدر آب دلم خواست، بخورم؟»
-
آره، مىآم. على جون! به پير، به پيغمبر مىآم!
... او مىفهميد آب يعنى چه؟
اين دختر جانباز ايلامى هم آنروز در مقابل خانم دكتر ... متخصص