مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٥١
او رها شد در كوچه و خيابان. دخترى بىسر و سامان بدون سرپرست دُرست و حسابى! من مدتى او را زير نظر داشتم. مىديدم كه جوانهاى محله چطور سر راهش را مىگيرند، دهها متلك بارش مىكنند و مزاحمش مىشوند. با خود گفتم: «فلانى، غيرتت كو؟
جوانمردىات كجاست؟»
دلم مىخواست او را از اين وضع نجات بدهم؛ اما راهش را نمىدانستم. خيلى فكر كردم تا بالاخره تصميم گرفتم با او ازدواج كنم در حالى كه آه در بساط نداشتم. نه پول و پلهاى در كار بود، نه خانه و زندگى مرتبى ...
او هم نه ثروتى داشت كه به آن دل ببندم و نه زيبايى و وجاهتى كه چشمم را پر كند. هيچ! خدا شاهد است فقط و فقط قصدم نجات او بود.
با پدر و مادرم موضوع را مطرح كردم. به شدت با آن مخالفت كردند؛ اما من كه سرنوشت اين دختر را تباه مىديدم، نمىتوانستم دست روى دست بگذارم و به سادگى از اين ماجرا بگذرم؛ هر چند آنان طردم كنند.
در يك محله مخروبه شهر يك زير پلهاى اجاره كردم به ماهى هشتصد تومان. او را عقد كردم و بىهيچ تشريفاتى بردم به خانه بخت!
نه كسى ازدواج ما را تبريك گفت و نه كسى سر به خانه ما زد ...
چيزى نگذشت كه همسرم به شدت مريض شد و من در رشته مهندسى ... با بالاترين رتبه قبول شدم. دغدغه ورود به دانشگاه همراه شد با بيمارى اين زن مظلوم كه گوشه خانه افتاده بود و من پولى براى مداوايش نداشتم. به هر كه مىشناختم رو انداختم تا