مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٣٦
او ابوالفضل رشيد على بود و تو ابوالفضل رشيد اين طايفه.
او يك خنده دندان نما كرد و تو نيز يكى!
او هنگامى كه مشك به دندان گرفته بود:
جز آن زمان كه مشك به دندان گرفته بود
ديگر تمام عمر خنده دندان نما نكرد
تو هنگامىكه در آغوش خاك خفتى.
محمدرضا! من ماندهام كه تو چه كردى كه خدا اينگونه سخنت را شنيد و دعايت را مستجاب كرد؟
تو چه ديدى كه با لب خندان رفتى؟ آنچه جذبهاى بود كه ديگر بار، روح را به جسم تو باز گرداند؟
روز مرگم نفسى وعده ديدار بده
وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
همه چيز را بايد از همان روز مىفهميدم. همان روزى كه عبارت «فارغ و آزاد» را از شعر حافظ خط زدى و ...
حالا هم خوب است سالار؛ كه حق فرزندى بجا مىآورى و گاهى سرى به اين پدر و مادر پير مىزنى.
پدرت مىگويد: حضورت در خانه ملموس است؛ كاملًا ملموس و حتى گاهى آنان را صدا مىزنى و يا اينكه پاورچين به رؤياىآنان سرك مىكشى:
آن چه دوست دارم بدانم، به من مىگويد. هر چه باشد، من مادر اويم!
شبى دوست داشتم بدانم در آن لحظات سخت احتضار، بر او چه گذشته است؟
آمد به خوابم.
مىدانستم خواب مىبينم. گفتم: مادر؛ آن شب چگونه بود؟
گفت: شبى تاريك بود؛ تاريك!