مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٧١
اين شركت.
عشقش كشيده بود آنروز شادى خود را با بر و بچههاى روزنامه نگار تقسيم كند.
آمد از در اتاق مدير مسئول بيرون برود كه صداى او، از حركت بازش داشت و برگشت.
روزنامهنگارها و مطبوعاتىها را ديدهايد؟ سوژه برايشان حرف اول را مىزند. اين هم يك سوژه بود، خدا مىداند. من كه در كوچه پس كوچه ذهن او نبودم.
هر چه بود تعارفش كرد بنشيند و مهندس نشست. شايد هم صرفاً يك گپ دوستانه بود.
نمىخواست زحمت او را بىپاسخ گذاشته باشد. قدرى با هم حرف زدند. از هر درى سخنى!
فهميد مهندس است و همان روبرو كار مىكند. فهميد از قضاى روزگار سر و كارش به اينجا افتاده؛ اما نفهميد بالاخره اين كتاب را به او بدهد يا ندهد!
يكى دو بسته كتاب «فضيلتهاى فراموش شده»-
خاطرات مرحوم راشد از پدرش ملا عباس تربتى- را كه در همان مؤسسه چاپ شده بود، گوشه اتاقش گذارده بود و هر مهمانى كه مىآمد، يكى را به او هديه مىداد. اما در اينكه اين كتاب به درد اين آقا بخورد، واقعاً ترديد داشت.
شايد با خودش مىگفت: مهندس مترو را چه كار با ملاعباس تربتى؟!
شايد هم مىگفت: فضيلتهاى فراموش شده را بايد به ياد همه آورد؛ مهندس و غيرمهندس ندارد!
سرانجام دل را به دريا زد و پرسيد: مهندس، شما راشد را مىشناختى؟