مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٣٥
چسبيده به خاك بياييم و به شما افلاكيان عروج كرده، راه و رسم پاسخ گفتن به فرشته را تلقين كنيم؟
گفتم: تلقين نمىخواهد. يكى از آن ميان گفت: رسم است.
مادرش كجاست. مادر شهيد كو؟
گوشهاى نشسته، زيارت عاشورا مىخواند. محمدرضا وصيت كرده، مادرش بيتابى نكند و بر سر و روى خود نزند. خواندن زيارت عاشورا تسكين آلام او در اين لحظات جدايى است.
... اما من از كنار قبر محمدرضا دور نمىشدم. داشتم زير لب با او حرف مىزدم:
پسرم! حالا هم هيچ نمىگويى؟ باز گردنت را كج كردهاى؟ ما را مىگذارى و مىروى؟
در همين فكرها بودم كه ناگهان صداى فرياد برادرم مرا بهخود آورد.
جسد تكان خورد ... به خدا تكان خورد!
صورت پسرم را برگرداندند. همه ما نظاره مىكرديم؛ شايد ده ثانيه طول نكشيد. او خنديد. لبها كاملًا از هم باز شد و هفت دندان او به وضوح نمايان شد.
مادرش را بياوريد. معجزه شده است. جمعيت از سر و دوش هم بالا مىرفتند. عدهاى زير دست و پا؛
بعضى عكس مىانداختند. دوست داشتيم دوربين فيلمبردارى بود تا آن لحظه را ثبت كنيم؛ اما هجوم جمعيت فرصت هر ابتكار عملى را از ما گرفت. لحد را گذاشتيم و او را با لب خندان به خاك سپرديم.
سالار!
آتشى به جانها زدى كه مگو و مپرس ... با آن خنده دندان نما!
اين تعبير، تو را ياد كه مىاندازد؟ مرا ياد ابوالفضل العباس عليه السلام.