مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٤٥
كار نفسگير روزانه و ترافيك و دود و دم تهران چنان او را خسته و كوفته مىكند كه شام شب از گلويش پايين نرفته، او را به بستر مىكشاند.
گويا يك وزنه چند كيلويى را به پلك چشمش بستهاند. چنان است كه به جاى خواب، بىهوش مىشود.
اما اين خواب سنگين چندان نمىپايد و او با وحشت و اضطراب از جا مىپرد.
حكايت عجيبى است! هر شب كابوسى و هر شب وحشتى بيش از پيش!
يك شب زلزله مىآيد و او را در ميان تلى از خاك مدفون مىكند.
شب ديگر تصادف مىكند و نعش بىجانش را از لابهلاى تكه پارههاى خودرو بيرون مىكشند. يك شب ارواح خبيثه سراغش مىآيند و آزارش مىكنند. شب ديگر از آتشى كه به جانش افتاده، از اين سو به آن سو مىدود ...
هر دم از اين باغ برى مىرسد
تازهتر از تازهترى مىرسد
اگر در شبهاى سكونتش در شهر خويش نيز اين بساط بود، مىدانست هر چه هست به او مربوط است؛ اما اين فقط هنگامى است كه در آن اتاق استراحت مىكند.
استراحت كه چه بگويم!
هنوز حساسيت او به قدر كافى برانگيخته نشده كه احساس مىكند نه! كار بيش از اين حرفها بيخ دارد!
***
يك شب كه مىآيد تهران، پسرش را هم با خود مىآورد. او مهمان پدر است و هر دو مهمان آن مؤسسه؛ در همان اتاق؛ نيمههاى دل شب،