مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٧
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
كبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست
چند روزى كه گذشت، چيزهاى تازهترى فهميد. حكايتى داشتند اين زن و مرد. فهميد هر دو اصالتاً اهل لندن هستند. هر دو مسيحى بودهاند.
مرد زودتر از زن اسلام را پذيرفته و او همسر خويش را مسلمان كرده است!
غصه خورد؛ گريه كرد؛ غبطه خورد ... عمرى مسلمانيم. دستگيرى از ديگران، پيشكش؛ مردم را از راه دين خدا به در نكنيم!
اين آدم در سرزمين كفر، خودش مسلمان مىشود، دست همسرش را هم مىگيرد.
خب ... آمدهاند به جمع ما، خوش آمدهاند. اين همه ارادت و شور و ايمان از كجا؟
تازه مسلمانان خارج كشور همه اينطورند؟ نه! قطعاً نه!
گفت پا از گليم خود درازتر مىكنيم و مسير اين چشمه را مىگيريم تا دريا.
و به جستوجوى دريا رفت.
رمز و راز اين ماجرا چيست؟ چيزهايى ديدهاند كه ما نديدهايم يا عنايت خاصى شامل حالشان شده است؟
از اين دغدغهها و دلمشغولىها با بعضى سخن گفت. سيگنالى دريافت كرد ... العاقل يكفيه الاشاره:
همه اين آتشها (آتش عشق بناميدش كه مىسوزد و مىسوزاند. زير سر زن است و او فهميد كه بايد از اين ناحيه وارد شود. روزى مجالى يافت. روزى كه قدرى كارها سبكتر شده بود. خانم دكتر گوشهاى نشسته بود به فكر. موقعيت را مناسب يافت. رفت و رمز اين عشق را