مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٠
چرا اين زن تماس نمىگيرد تا من به او بگويم آخر تو مسيحى هستى! من مىخواهم همسرم مسلمان باشد. تو متأهلى و از همه مهمتر اينكه در كابين رفيق منى!
چرا، عزيز دلم! تماس هم مىگيرد. كمى ديرتر! شايد به قدرى كه تو بتوانى فكر كنى و حرفهايت را با او بزنى. او نيز گفتههايت را بشنود و هيچ نگويد تا شش ماه بعد!
***
شش ماه زمان مناسبى است براى اينكه حادثهاى را از ذهن انسان ببرد و بر آن گرد فراموشى بپاشد!
شش ماه وقت خوبى است براى اينكه انسان خيال كند همه چيز مرده و ديگر هيچگاه نيز زنده نخواهد شد!
اما شش ماه حقاً وقت كمى است براى اينكه انسان لهجه انگليسى يك زن عاشق را فراموش كند.
... و او وقتى گوشى تلفن را برداشت، با ردّ و بدل شدن اولين كلمات اين معنا را فهميد.
-
آقا! من وقتى به شما زنگ زدهام كه همه چيز ميان من و رفيق شما تمام شده. بين دو نفر كه روحشان به هم تعلق ندارد. اصلًا چيزى نيست كه بخواهد تمام شود. زندگى با او منجلابى بود كه هر روز مرا بيشتر در خود فرو مىبرد. منجلابى از گناه و عصيان، بى اندك حضورى از خدا!
همان روزها از او طلاق گرفتم و حال آمدهام بگويم من هستم، ديگر خود مىدانيد!
با شنيدن دوباره آن صدا، انگار تمام وجودش از رمق خالى شد.
حالت كسى را داشت كه در ميان امواج متلاطم دريا، برتخته پارهاى رها شده باشد.